بنر تبلیغاتی محسن رضایی

زیبانوشت


تو تابستون امسال با اون گرمای خفه کننده اش توی اتوبوس نشسته بودم.یه دختر کوچولوی 8-9 ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی ته اتوبوس.دختر کوچولو روسری اش رو خیلی زیبا با رعایت حجاب همراه چادر عربی سرش کرده بود.خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودشو باد میزد با افسوس گفت:(توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس...تو گرمت نمیشه بچه؟)همون لحظه اتوبوس ایستاد و باید پیاده میشدیم.دختر کوچولو گره ی روسری اش رو سفت تر کرد و محکم و با اقتدار گفت:(چرا گرممه... ولی آتیش جهنم از تابستون امسال خیلی خیلی گرم تره...)دختر کوچولو پیاده شد و اون خانم بدحجاب سخت به فکر فرو رفت..

پ.ن:
1- 
باز هم آدینه ای آمد ولی مهدی کجاست؟
2- دیر وقته شده بود،هرچه صدایش کردم جوابی نیامد،بعد نیم ساعت احساس کردم خواب است،وقتی رفتم دیدم در برابر خدا در حال سجده است ،پشتش ایستادم و دستانم را بالا گرفتم (آمین)

مشایی بر مزار عسل بدیعی+ تصویر

اصول رقابت سیاسی در بیانات رهبر انقلاب

 

دریافت کتابچه | http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/22315/reghabat.pdf

 

تقويم حجامت در سال 92

به ادامه مطلب جهت دریافت و دانلود رجوع شود

 

ادامه نوشته

توبه نصوح

یاس بوی حوض کوثر می دهد :: عطر اخلاق پیمبر می دهد
حضرت زهرا دلش از یاس بود :: دانه های اشکش از الماس بود
داغ عطر یاس زهرا زیر ماه :: می چکانید اشک حیدر را به چاه

عشق محزون علی یاس است و بس :: چشم او یک چشمه الماس است و بس


===========================================

پ.ن:
1- امشب عملی که ازم سر داد تمام کارهای نیک روزگارم را از بلوغ تا به حال را به باد فنا داد و برد .....
2- امام زمان عفوا عفوا عفوا . . .
3- آقا جان می دانم امشب من دل شما رو شکستم میدانم ولی ببخش مثل گذشته. . . .
4- آقاجان این توبه رو برای اخرین بار ازم قبول کن خواهش آقاجان . . .
5- اقاجان دستم ای کاش میشکست و آن ریش سفید صورتش نصیب دستم نمی شد . . .
6- دعایم کنید دل شکسته ام . . . .

تصویر خاتمی و ابطحی

چادر......

داشتم سجاده آماده می کردم برای نماز، همین که چادر مشکی ام را از سر برداشتم تا چادر نماز بر سر کنم گفت: این همه خودت را بقچه پیچ می کنی که چی؟ بر گشتم سمت صدا، دخترک دراز کشیده بود گوشه ی نماز خانه، پرسیدم با منی؟ گفت: بله! با تو ام و همه ی بیچاره هایی مثل توکه گیر کرده اید توی افکار عهد عتیق! اذیت نمی شوی با این پارچه ی دراز دور و برت؟ خسته نمی شوی از رنگ همیشه سیاهش؟ دلت را نمی زند؟


تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت می شوی اینطوری، مانتو و شلوارت به این زیبایی، چرا جامعه را مثل عزا دارها سیاه می کنید؟ و بعد فقط بلدید بشوید حراست دانشگاه و محل کار و ... و گیر بدهید به امثال من.

خندیدم و گفتم چقدر دلت پر بود دوست ِ من! هنوز اگر حرف دیگری مانده بگو. می شنوم تا قبل از اذان. خنده ام را که دید گفت: نه! دلم پر هست ولی حرف زدن با شماها فایده ندارد.

گفتم؛ شاید حق با تو باشد عزیزم و پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت: بله.

گفتم من چادرم را دوست دارم. چادر؛ مهربانیست. با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای...

گفتم؛ چادر سر می کنم، به هزار و یک دلیل. یکی از دلایل چادر سر کردنم زندگی ِ توست.

بلند شد و نشست و با تعجب به چهره ام نگاه کرد. پرسیدم با همسرت کجا آشناشدی؟ گفت فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.

گفتم خب؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مرد ها می گوید؛ غض بصر داشته باشید یعنی مراقب نگاهتان باشید. تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر. بعد این تکالیف مکمل هم اند، یعنی اگر مردی غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من باید مانع و حافظ او باشد، و من اگر حجاب درست و حسابی نداشتم، غض ِ بصر مرد و کنترل نگاهش باید مانع و حافظ من باشد. همسر تو، تو را "دید"، کشش ایجاد شد، تو را انتخاب کرد. کجا نوشته شده است که همسرت نمی تواند از تماشای زنانی غیر از تو لذت ببرد، وقتی مبنای انتخاب برای او نگاه است؟
گفت: خب... ما به هم تعهد دادیم.

گفتم: غریزه، منطق نمی شناسند، تعهد نمی شناسد. چه زندگی ها که به چشم خودم دیدم چطور با یک نگاه آلوده به باد فنا رفت. من چادر سر می کنم، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد، و نگاهش را کنترل نکرد، زندگی تو، به هم نریزد. همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود. من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادری که بیشتر شبیه کوره است از گرما هلاک می شوم، زمستان ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ی تو.

من هم مثل تو زنم. تمایل به تحسین زیبایی هایم دارم. من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بریزم، زمستان ها راحت تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. من روی تمام ِ این علاقه ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه ی سهم ِ خودم حافظ ِ گرمای زندگی ِ تو باشم.

سکوت کرده بود. گفتم؛ راستی... هرکسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان ِ جامعه ام با موهای رنگ کرده ی پریشان و صد جور جراحی ِ زیبایی ِ فک و بینی و کاشت گونه و لب و آنچه نگفتنیست، چشم های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند. حالا بیا منصف باشیم. من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟

بعد از یک سکوت طولانی گفت؛ هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم ... راست می گویی؛

چادر، مهربانیست.


امروز رفته بودم کفش بخرم،
وقتی رفتم تو مغازه یه خانم هم تو مغازه بود،
به صاحب مغازه گفت: کفش شماره فلان رو میخوام،
صاحب مغازه رفت کفشی که پشت ویترین بود رو آورد،
خانمه گفت نه!! این کفش رو نمیخوام!! این پشت ویترینیه و نور خورشید بهش خورده ، تازه! چند نفر پوشیدنش و امتحان کردندش، دیگه از رنگ و رخ افتاده، لطفا یکی دیگه ازین رو بدید !!
... صاحب مغازه هم رفت یه کفش عین همون کفش اما ترو تازه و دست نخورده از انبار آورد و خانمه داد.
داشتم فکر میکردم.
دخترهای محجبه ما مثل اون کفشهای تو انباری هستن که سالم ولی دور از چشم هر کس و ناکس،
ولی دخترای بی حجاب مثل اون کفشهای پشت ویترینی
...

چادر

چادر یعنی من زنم ، به من احترام بزار …!
چادر یعنی به راحتی نمیتونی منو به دست بیاری …!
چادر یعنی به طرز فکرم اهمیت بده نه به اندامم…!
چادر یعنی من فقط برای یک نفرم …!
چادر یعنی هیچ وقت اجازه نمیدم مرز بین ما شکسته بشه…!
چادر یعنی من هنوز دنبال لذتم ( اما از نوع بهشتی )
چادر یعنی من میتونم خلاف جهت آب شنا کنم …!
چادر یعنی انتهای یک نگاه هرزه …!
چادر یعنی شاید هیچ وقت نفهمی من چی میگم …!